[[{"content_id":558661,"content_number":0,"portal_id":86,"lang_id":"fa","content_title":"داستان هفته پنجم: \" کار نیکو کردن از پر کردن است \"","content_rtitr":"","content_short_title":null,"content_summary":"","content_summary_fill":0,"content_body":"مردی در کنار ساحل دور افتاده ای قدم می&zwnj;زد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم می&zwnj;شود و چیزی را از روی زمین بر می&zwnj;دارد و توی اقیانوس پرت می&zwnj;کند...\r\n\r\nاو نزدیکتر می شود و&nbsp;می&zwnj;بیند مردی بومی صدف هایی را که به ساحل افتاده است را در آب می&zwnj;اندازد.\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n- صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می خواهد بدانم چه می کنی؟\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n- دوست من ! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد . تو که نمی&zwnj;توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست . نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی کند؟\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nمرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت:&nbsp;&quot;ببین, برای این صدف , اوضاع فرق کرد.&quot;\r\n\r\n&nbsp;","content_html":"<p><strong>مردی در کنار ساحل دور افتاده ای قدم می‌زد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم می‌شود و چیزی را از روی زمین بر می‌دارد و توی اقیانوس پرت می‌کند...<\/strong><\/p>\n\n<p><strong>او نزدیکتر می شود و می‌بیند مردی بومی صدف هایی را که به ساحل افتاده است را در آب می‌اندازد.<\/strong><\/p>\n\n<p> <\/p>\n\n<p><strong>- صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می خواهد بدانم چه می کنی؟<\/strong><\/p>\n\n<p> <\/p>\n\n<p><strong>- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.<\/strong><\/p>\n\n<p> <\/p>\n\n<p><strong>- دوست من ! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد . تو که نمی‌توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست . نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی کند؟<\/strong><\/p>\n\n<p> <\/p>\n\n<p><strong>مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت: \"ببین, برای این صدف , اوضاع فرق کرد.\"<\/strong><\/p>\n\n<p> <\/p>","content_source":"","content_url":"","content_date_start":"2020-12-28 08:57:22","content_date_event":"2020-12-28 08:57:22","content_date_event_start":null,"content_date_event_end":null,"content_show_title_slider":1,"content_date_last_edit":"2020-12-28 08:59:51","content_date_register":"2020-12-28 08:59:07","content_columns":0,"content_show_img":1,"content_show_details":0,"content_show_related_img":0,"content_show_slider":1,"content_comment":1,"content_score":0,"tag_id":0,"score_average":null,"score_count":null,"score_date_last":null,"visit_count":1,"visit_date_last":"2020-12-28 08:57:22","uid":3147,"eid":3147,"attach_title":null,"attaches":[{"sizes":{"150":".\/cache\/86\/attach\/202012\/331643_4145319914_150_76.webp","300":".\/cache\/86\/attach\/202012\/331643_4145319914_300_152.webp","400":".\/cache\/86\/attach\/202012\/331643_4145319914_316_160.webp","600":".\/cache\/86\/attach\/202012\/331643_4145319914_316_160.webp","900":".\/cache\/86\/attach\/202012\/331643_4145319914_316_160.webp","1200":".\/cache\/86\/attach\/202012\/331643_4145319914_316_160.webp"},"ext":"jpg","file_media":1,"token":4145319914,"files":{"original":{"url":".\/file\/86\/attach\/202012\/331643_4145319914.jpg","width":316,"height":160,"size":0}}}]}]]